نیم آن شعله که خاموش توان کرد مرا
یا ز فانوس، قباپوش توان کرد مرا
۱بیش ازان است فروغ دل نورانی من
کز فلک در ته سرپوش توان کرد مرا
۲خون من در جگر تیغ زند جوش نشاط
نیستم باده که بی جوش توان کرد مرا
۳صاف گردیده ام از درد علایق چندان
که به صد رغبت می، نوش توان کرد مرا
۴گوش تا گوش پرست از سخنم روی زمین
چه خیال است که خس پوش توان کرد مرا؟
۵شور من حق نمک بر همه دلها دارد
نیست ممکن که فراموش توان کرد مرا
۶هست چون بحر زهر موج مرا آغوشی
کی تهیدست ز آغوش توان کرد مرا؟
۷غیر آن خط بناگوش، درین دعویگاه
حلقه ای نیست که در گوش توان کرد مرا
۸نگزیده است مرا تلخی ایام چنان
که به تکلیف، قدح نوش توان کرد مرا
۹هر کمندی نکند صید مرا چون منصور
صید چون دار به آغوش توان کرد مرا
۱۰بس که صائب زده ام جوش ز رنگینی فکر
در قدح چون می سر جوش توان کرد مرا
۱۱