می کند وقت خوش از عمر برومند مرا
خونی وقت، بود خونی فرزند مرا
۱نخل تنهایی من میوه فراوان دارد
نیست چون بی ثمران حاجت پیوند مرا
۲بحر و کان در نظرم چشم ترست و لب خشک
رفته تا پای به گنج از دل خرسند مرا
۳تلخ و شیرین جهان در نظرم یکسان است
زهرچشم است گوارا چو شکرخند مرا
۴صد بیابان ز غزالان رم من در پیش است
همچو مجنون نتوان کرد نظربند مرا
۵نفس سرد، پر و بال شود آتش را
هست محتاج به بند آن که دهد پند مرا
۶دانه سوخته جز آه ندارد ثمری
نکند ابر گهربار برومند مرا
۷شادم از بی بری خویش درین باغ چو سرو
که به خاطر گرهی نیست ز پیوند مرا
۸نیست جز پاکی دامن گنهم چون مه مصر
کو عزیزی که برون آورد از بند مرا؟
۹دیده ام عاقبت اهل هنر را صائب
نتوان کرد به تعلیم هنرمند مرا
۱۰