نخل قد تو هم آغوش بلا کرد مرا
هوس زلف تو همدست صبا کرد مرا
۱خاک در دیده مقراض جدایی بادا!
که ازان حاشیه بزم جدا کرد مرا
۲عکس من خاک به چشم آینه را می پاشید
پرتو روی تو آیینه نما کرد مرا
۳بعد عمری که فلک بر سر انصاف آمد
همچو یوسف به لب چاه بها کرد مرا
۴(چه عجب گر جگر نی بخراشد نفسم
بند از بند، فراق تو جدا کرد مرا)
۵(داشتم شکوه ز ایران، به تلافی گردون
در فرامشکده هند رها کرد مرا)
۶چون به بستر بنهم پهلوی راحت صائب؟
غنچه خسبی، گره بند قبا کرد مرا
۷