گلِ داغ است اگر تاجِ زری هست مرا
اشک گلرنگ بود گر گهری هست مرا
۱برگِ من زخمِ زبان است درین سبز چمن
سنگِ اطفال بود گر ثمری هست مرا
۲عکسِ من سایه فکنده است بر این آینهها
گر درین هفت صدف هم، گهری هست مرا
۳نیست در روی زمین سوخته جانی، ورنه
در دلِ سنگ گمانِ شرری هست مرا
۴خرده گیران نتوانند شدن پیشم تیغ
که ز گردآوری خود سپری هست مرا
۵جلوهٔ مه بود از آبِ روان روشن تر
گر به رخسارِ نکویان نظری هست مرا
۶دشمنِ خانگی از خصمِ برونی بَترست
هست از دیدهٔ خود گر خطری هست مرا
۷برو ای قاصد و زحمت ببر ای باد صبا
که هم از نامهٔ خود، نامهبری هست مرا
۸نیست جز سایهٔ بالای تو ای سروِ روان
در همه روی زمین گر دگری هست مرا
۹سری از بیضهٔ گردون نتوان بیرون برد
ورنه در پردهٔ دل، بال و پری هست مرا
۱۰دیدهٔ شور چو شبنم ز هوا می بارد
تا درین باغ چو گل مشتِ زری هست مرا
۱۱صد هنر پردهٔ یک عیب چو نتواند شد
زین چه حاصل که به هر مو هنری هست مرا؟
۱۲از شکستِ دلِ چون شیشه چرا اندیشم؟
که درین شیشه نهان شیشهگری هست مرا
۱۳رنگِ بست است شبِ بختِ سیاهم، ورنه
در دلِ سوخته آهِ سحری هست مرا
۱۴به دو صد زخم مرا از تو جدا نتوان کرد
که به هر موی تو پیوسته سری هست مرا
۱۵نیست صائب به جز از آبلهٔ پای طلب
در ره عشق اگر همسفری هست مرا
۱۶