می شود دایره خلق ز بیماری تنگ
زین سبب چشم تو پیوسته بود بر سر جنگ
۱تندخو را نشود آینه دل بی زنگ
که محال است سیاهی فتد از داغ پلنگ
۲در دل سخت بتان عجز چه تاثیر کند
نخل مومین چه رگ ریشه دواند درسنگ
۳چشم آسودگی از عالم پر شور خطاست
مهد آسایش این بحر بود کام نهنگ
۴عجبی نیست اگر پشت کمان راست شود
از هم آغوشی آن قامت چون تیر خدنگ
۵داده خویش نگیرند کریمان واپس
لعل ویاقوت ز خورشید نمی بازد رنگ
۶نشود روزی شیرین سخنان آزادی
تا برآمد شکر از بند نی افتاد به تنگ
۷در ریاضی که بود شبنم گلها سیماب
به چه امید زند بلبل مابرآهنگ
۸دل ازان زلف محال است رهایی یابد
چه خیال است مسلمان از قید فرنگ
۹به شکوهی که نشسته است مرا در دل عشق
هیچ شاهی ننشسته است چنان بر اورنگ
۱۰محملی لیلی اگر در صدد جولان نیست
چون درین بادیه هر ذره بود گوش به زنگ
۱۱هر که را درد طلب هست ز پا ننشیند
نیست در قافله ریگ روان صائب لنگ
۱۲