عشق را نغمه داود بود شیون دل
حسن را آمدن آب بود رفتن دل
۱حاصل عمر گرانمایه چه خواهد بودن
خرج آن مور میان گر نشود خرمن دل
۲می رسد آهن پیکان به هدف از کوشش
نیست ممکن که به جایی نرسد رفتن دل
۳شیشه ای نیست که گردن نکشیده است اینجا
تا نصیب که شود باده مردافکن دل
۴بادبان بال و پر کشتی لنگردارست
مده از دست درین قلزم خون دامن دل
۵شب تاریک بود سرمه بینایی دزد
خال در پرده خط بیش شود رهزن دل
۶بحر و کان در نظرش آبله پرخونی است
بر رخ هرکه گشودند در مخزن دل
۷هست امید که چون ماه به خورشید رسد
هرکه را توشه ره نیست به جز خوردن دل
۸روح بیچاره چه می کرد درین خاکستان
خانه جسم نمی داشت اگر روزن دل
۹می پرد دیده امید دو عالم صائب
تا به مغز که رسد نکهت پیراهن دل
۱۰