دل شبها مشو از دیده گریان غافل
در سیاهی مشو از چشمه حیوان غافل
۱نیست بی خار درین شوره زمین یک کف خاک
مشو ای راهرو از چیدن دامان غافل
۲قد خم گشته رسول سفر آخرت است
مشو ای گوی سبک مغز ز چوگان غافل
۳نقش درآینه صاف نگردد پنهان
چون زمعشوق شود عاشق حیران غافل
۴هست هر صفحه گل نامه ای از عالم غیب
در بهاران مشو از سیر گلستان غافل
۵فیض در دامن شب بیشتر از روز بود
مشو ایام خط از آینه رویان غافل
۶پرده خواب بود عینک جویای گهر
که صدف را نکند بحر زنیسان غافل
۷نکند حسن فراموش نظربازان را
که زیعقوب نگردد مه کنعان غافل
۸دوسه روزی به مراد تو اگر گشت فلک
مشو از گردش این مهره غلطان غافل
۹چون گشودی به شکر خنده لب از بی مغزی
از سر خود مشو ای پسته خندان غافل
۱۰در غریبی زوطن کامروا می گردد
در وطن هرکه نگردد ز غریبان غافل
۱۱شمع بی رشته محال است کند قامت راست
مشو ای دیده وراز پاس ضعیفان غافل
۱۲کف افسوس شود برگ نشاطش صائب
هرکه گردید زبی برگ و نوایان غافل
۱۳