بدر از روشنی عاریه گردید هلال
کوته اندیش محال است کند فکر مال
۱در سیه دل نکند صحبت نیکان تاثیر
پای طاوس نگارین نشود از پر وبال
۲از چراغی که گدا می طلبد روشن شد
که شود روز شب تیره به ارباب سوال
۳تا به خسرو نکند زندگی شیرین تلخ
خون فرهاد محال است که گردد پامال
۴چه خیال است نفس راست تواند کردن
هرکه را جاذبه شوق کند استقبال
۵چون مه بدر کنندش به نظر دنبه گداز
ساغر هرکه درین بزم شود مالامال
۶شرکت آینه بر عشق غیورست گران
من وآن حسن لطیفی که ندارد تمثال
۷خط آزادی غمهاست گرفتاری عشق
در قفس مرغ آفات بود فارغبال
۸از حرام است ترا کاهلی از طاعت حق
که بود ذوق عبادت ثمر رزق حلال
۹تا بود دایره چرخ به جا چون مرکز
اختر ماچه خیال است برآید زوبال
۱۰گردش چرخ به اصلاح نیاورد مرا
خرمن هستی من پاک نشد زین غربال
۱۱در حضور آن که مرا کرد فراموش و نخواند
به چه امید کنم نامه خود را ارسال
۱۲می گشاید دل روشن گهر از خوش سخنان
کار زنگار به آیینه کند طوطی لال
۱۳( . . . )
نعمتی را که بود دیده شور از دنبال
۱۴هرکه با توسن سرکش کند اندیشه تاخت
مرگ را می کند از ساده دلی استقبال
۱۵مور را تا به کف دست سلیمان جا داد
حسن فرماندهیش گشت یکی صد زین خال
۱۶سیر افلاک دلیل است به آن عالم نور
شمع باشد سبب گردش فانوس خیال
۱۷به ثمر بارور از آب دو چشمم شده است
قطع پیوند کنم چون من ازان تازه نهال
۱۸چون کمالات ندارد ثمری جز خواری
جای رحم است برآن کس که کند کسب کمال
۱۹قسمت خاک نهادان نشود تلخی عیش
که می ناب ز دردست فزون رزق سفال
۲۰ماه نوگشت تمام ازره کاهش صائب
بی ریاضت نشود هیچ کس از اهل کمال
۲۱