می زنم گرم ز بس تیشه خود بر رگ سنگ
می زند پیچ و خم موی بر آذر رگ سنگ
۱تا شد از سرمه وحدت نظر من روشن
رشته تجلی است مرا هر رگ سنگ
۲بیستون را منم آن کوهکن آتشدست
که شده است از عرقم رشته گوهر رگ سنگ
۳نیست روشن گهر از سختی دوران دلتنگ
خون یاقوت همان جوش زند در رگ سنگ
۴شکوه از سختی ایام ز کم ظرفیهاست
جوی شیر است مرا پیش نظر هر رگ سنگ
۵که دگر دست برآورد به شیرین کاری ؟
که شد از جوش حلاوت شکر رگ سنگ
۶شد به فرهاد ز کیفیت حسن شیرین
بیستون رطل گران و خط ساغر رگ سنگ
۷از دل سخت محال است برون آید آه
در کف سنگ بود عاجز و مضطر رگ سنگ
۸از دم تیشه آتش نفس من کرده است
علم انگشت به زنهار مکرر رگ سنگ
۹تیغ کهسار درآید به نظر جوهردار
بس که پیچیده ز سوز دل من هر رگ سنگ
۱۰آنقدر گوش به افسانه غفلت دادم
که شد از خواب گرانم مژه تر رگ سنگ
۱۱نیست از زخم زبان سنگدلان را پروا
نگشاید دهن شکوه ز نشتر رگ سنگ
۱۲بیستون بس که شد از کشتن فرهاد غمین
مژه اشک فشان است سراسر رگ سنگ
۱۳خون فرهاد محال است که پامال شود
که به خونخواهی او بسته کمر هر رگ سنگ
۱۴دل مخور در طمع مزد که سازد ز شرار
دهن تیشه فرهاد پر از زر رگ سنگ
۱۵نرم کن نرم رگ گردن خود را زنهار
که ز سختی نشود رشته گوهر رگ سنگ
۱۶صائب از شوق گهر جوش نشاطی دارم
که رگ ابر بهارست مرا هر رگ سنگ
۱۷