چراغ ماه خطر دارد از رمیدن دل
به ساق عرش فتد لرزه از تپیدن دل
۱طلسم هستی خود هر که نشکند چو حباب
نمی رسد به مقام نفس کشیدن دل
۲فغان که نیست درین روزگار بی حاصل
غمی که تنگ کند جای برتپیدن دل
۳ز شارع کشش دل قدم برون مگذار
که خضر کعبه مقصد بود کشیدن دل
۴خرد به پرده سرای حواس محتاج است
به گوش و لب نبود گفتن و شنیدن دل
۵چه فتنه بود نگاه تو درجهان انداخت
که جست عالمی از خواب آرمیدن دل
۶بیا که می خلد از انتظار آمدنت
چو دشنه ام به جگر شهپر تپیدن دل
۷چو غنچه جامه رنگین به روی هم مگذار
که می شود همه اسباب لب گزیدن دل
۸نفس رسید به پایان و در قلمرو خاک
نیافتیم فضای نفس کشیدن دل
۹ترا که هست دل آرمیده ای خوش باش
که من افتاده ام از چشم آرمیدن دل
۱۰چسان به بستر آسودگی نهم پهلو
مرا که سنگ به پهلو زند تپیدن دل
۱۱ز شیشه های فلک بانگ الامان خیزد
در آن مقام که میدان کشد رمیدن دل
۱۲به گوش هرکه گران نیست از شراب غرور
نوای طبل رحیل است هر تپیدن دل
۱۳در آن مقام که صائب به نغمه پردازد
ز شاخسار فتد بلبل از تپیدن دل
۱۴