گذشت عمر ازین خاکدان برآ ای دل
چه همچو سنگ نشان مانده ای به جا ای دل
۱جدا ز جسم چو بی اختیار خواهی شد
به اختیار نگردی چرا جدا ای دل
۲به باد داد هوا صد هزار سرچو حباب
چه می زنی به گره هر نفس هوا ای دل
۳شود چو پرده بیگانگی حجاب ترا
به هر چه غیر خدا گردی آشنا ای دل
۴جمال شاهد مقصود چشم برراه است
چرا نمی دهی آیینه را جلا ای دل
۵برون نرفته ز خود پشت رابه دنیا کن
مباد حشر شوی روی بر قفا ای دل
۶شود به صبر دوا دردهای بی درمان
چه درد خود کنی آلوده دوا ای دل
۷ز پوست غنچه برآمد ز سنگ لاله دمید
تو نیزاز ته دیوار تن برآ ای دل
۸به هر که بود درین عالم آشنا گشتی
چرا به خویش نمی گردی آشنا ای دل
۹اگر نه از تو دلارام برده است آرام
چرا قرار نگیری به هیچ جا ای دل
۱۰نه برق در تو نه باد جهان نورد رسد
به این شتاب کجا می روی کجا ای دل
۱۱به خون خویش اگر تشنه نیستی چون شیر
زنی برای چه سر پنجه با قضا ای دل
۱۲ترا چو آه سحر گاه گرهگشایی هست
به کار خویش فرو مانده ای چرا ای دل
۱۳غریق را نتواند غریق دست گرفت
چه می بری به کسی هردم التجا ای دل
۱۴درین سفر که زریگ روان خطر بیش است
مشو ز صائب بی دست وپا جدا ای دل
۱۵