ازان زمان که ترا دیده در گلستان گل
ز شبنم است سراپای چشم حیران گل
۱ز بیغمی دل ما پاره گردیده است
ز هرزه خندی خود می شود پریشان گل
۲نشد که غنچه منقار ما شکفته شود
درآن چمن که شود بی نسیم خندان گل
۳فتاده است براین دشت سایه لیلی
مزن ز آبله بر خار این بیابان گل
۴درآن چمن که تو برداری آستین زدهن
درآستین کند از شرم خنده پنهان گل
۵خیال بستر و بالین کمال بی شرمی است
درآن ریاض که باشد ز غنچه خسبان گل
۶ز تاب روی که خونش به جوش آمده است
که ریزد از عرق شرم رنگ طوفان گل
۷گره چو گریه خونین شده است دررگ شاخ
ز خجلت رخ شبنم فشان جانان گل
۸یکی هزار شد امید اشک ریزان را
گذاشت تا سر شبنم به روی دامان گل
۹مپوش چشم چو شبنم درین چمن صائب
که چون ستاره صبح است برق جولان گل
۱۰درآن چمن که گشاید سفینه را صائب
شود به زیر پر عندلیب پنهان گل
۱۱