از سوختن زیاده شود برگ و بار دل
چون داغ لاله است درآتش بهار دل
۱ماهی ز آب بحر ندارد شکایتی
چون باده است تلخی غم سازگار دل
۲از مرکزست گردش پرگار زینهار
غافل مشو ز نقطه گردون مدار دل
۳آب گهر ز قرب صدف سنگ گشته است
افتاده است در گره از جسم کار دل
۴گرد یتیمی به غریبی فتاده ای است
جز دل به هر کجا که نشیند غبار دل
۵بر شیشه حباب هوا سنگ می شود
دارد خطر ز سایه خود شیشه بار دل
۶یک بار است کن به غلط وعده مرا
کز وعده دروغ شدم شرمسار دل
۷نازکدلان به پرتوی از کار می روند
مهتاب کار سیل کند در دیار دل
۸دیوی است در لباس پریزاد جلوه گر
عکس جهان درآینه بی غبار دل
۹زنهار در کشاکش دوران صبور باش
کز گوشمال چرخ بود گوشوار دل
۱۰گویی است چرخ درخم چوگان قدرتش
چون پای در رکاب کند شهسوار دل
۱۱مشغول خاکبازی طفلانه است اشک
در تنگنای سینه من از غبار دل
۱۲این تار چون گسسته شد آهنگ می شود
خوش باش اگر زهم گسلد پودو تار دل
۱۳صائب سرش همیشه بود همچو سرو سبز
آزاده ای که سعی کند در شکار دل
۱۴