چرخ است حلقه در دولتسرای دل
عرش است پرده حرم کبریای دل
۱باآن که پای بر سر گردون نهاده است
برخاک می کشد ز درازی قبای دل
۲دل رابه خسروان مجازی چه نسبت است
دارد به دست لطف یدالله لوای دل
۳چندان که می روی به نهایت نمی رسد
بی انتهاست عالم بی ابتدای دل
۴دل آنچنان که هست اگر جلوه گر شود
نه اطلس سپهر نگردد قبای دل
۵با نور آفتاب به انجم چه حاجت است
با خلق آشنا نشود آشنای دل
۶درزیر آسمان نفسش تنگ می شود
هرکس کشیده است نفس در فضای دل
۷هرگز نمی شود سفر اهل دل تمام
در خاک هم به گرد بود آسیای دل
۸گرگی که زیر پوست به خون تو تشنه است
یوسف شود زپرتو نور و صفای دل
۹ما خود چه ذره ایم که نه محمل سپهر
رقص الجمل کنند ز بانگ درای دل
۱۰دست از کتابخانه یونانیان بشوی
صد شهر عقل گرد سر روستای دل
۱۱خود را اگر گرفت جگر دار عالم است
آن را که از خرام تو لغزید پای دل
۱۲صائب اگر به دیده همت نظر کنی
افتاده است قصر فلک پیش پای دل
۱۳