رخسار همچو ماه تو از عنبرین هلال
درگوش آفتاب کشد حلقه زوال
۱فارغ زرشک آینه وآب کرده است
عشاق را نظاره آن حسن بی مثال
۲بر لعل او عقیق کند آب خود سبیل
بر سیب او سهیل کند خون خود حلال
۳لب نیست رخنه ای توان بست چون گشود
چندان که ممکن است بپرهیز از سوال
۴صائب دلش فسرده نگردد ز برگریز
مرغی که بهار کشد سر به زیر بال
۵