چو بید اگر چه درین باغ بی بر آمده ام
به عذر بی ثمری سایه گستر آمده ام
۱ز نقص خودبه امید کمال خرسندم
اگر چه همچو مه عید لاغر آمده ام
۲به پای قافله رفتن ز من نمی آید
چو آفتاب به تنها روی بر آمده ام
۳همان به خاک برابر چو نور خورشیدم
اگر چه از همه آفاق بر سر آمده ام
۴مدار روی دل از من دریغ کز غفلت
ز آستانه دلها به این در آمده ام
۵دل دو نیم مر قدر، عشق می داند
چو ذوالفقار به بازوی حیدر آمده ام
۶مرا ز بی بری خویش نیست بر دل بار
که چون چنار به دست تهی بر آمده ام
۷جواب تلخ ز خشکی به ابر می گوید
به قلزمی که به امید گوهر آمده ام
۸چو موج اگر چه شکسته است بال من صائب
به ساحل از دل دریا مکرر آمده ام
۹