ادب گذشته بر روی یکدیگر دستم
وگرنه همچو صدف نیست بی گهر دستم
۱تهی شود به لبم نارسیده رطل گران
ز بس که ریشه دوانده است رعشه در دستم
۲جدا چودست سبو از سرم نمی گردد
ز بس به فکر تو مانده است زیر سردستم
۳گره زکار دو عالم گشودن آسان است
نمیرود پی این کار مختصر دستم
۴کنون که شمع برون آمده است از فانوس
زبال و پر کف خاکستری است در دستم
۵ز آب گوهر من روی عالمی تازه است
چو خاک اگر چه تهی مانده از گهر دستم
۶به فکر مور میانی فتاده ام صائب
عجب رگی ز سخن آمده است در دستم
۷