ز بیغمی نه ز مطرب ترانه می طلبم
برای گریه چو طفلان بهانه می طلبم
۱شده است سنگ نشان دل ز بی پر و بالی
ز آه سوختگان تازیانه می طلبم
۲سیاه کاسه فتاده است چشمه حیوان
ز عشق زندگی جاودانه می طلبم
۳نظر به عالم غیب است گوشه گیران را
ز خال کنج لب یار دانه می طلبم
۴ربوده است ز من شوق خاکبوس قرار
اگر چو موج ز دریا کرانه می طلبم
۵ز ریگ روغن بادام چشم می دارم
مروت از دل اهل زمانه می طلبم
۶دهان تیشه فرهاد شد به خون شیرین
هنوز مزد ازین کارخانه می طلبم
۷گهر به گرد یتیمی نمی رسد اینجا
من از محیط محبت کرانه می طلبم
۸کجاست پله آزادی و گرفتاری
حضور کنج قفس ز آشیانه می طلبم
۹نمی رسد به هدف تیر کج به هیچ نشان
همان ز ساده دلی من نشانه می طلبم
۱۰نصیب خانه خرابان نمی شود صائب
گشایشی که من از کنج خانه می طلبم
۱۱