برون نیامده از برگ بی ثمر شده ام
خبر نیافته از خویش بیخبر شده ام
۱مرا ز سنگ ملامت چو نیست آزادی
ازین چه سود که چون سرو بی ثمر شده ام
۲به گرد کعبه مقصود اگر نگردیدم
به این خوشم که درین راه پی سپر شده ام
۳اگر رسد به سرم بی خبر چه خواهم شد
که از رسیدن پیغام بیخبر شده ام
۴قناعت از گل این باغ کرده ام به گلاب
ز آفتاب تسلی به چشم تر شده ام
۵ز نارسایی پرواز گشته ام طاوس
زبس فریفته نقش بال و پر شده ام
۶چو قطره گرچه فتادم ز چشم ابر بهار
سرم به ابر رسیده است تا گهر شده ام
۷بود ز آهوی رم کرده نافه ای بسیار
ز چشم شوخ تو قانع به یک نظر شده ام
۸نبود ناله من بی اثر چنین صائب
ز هرزه نالی بسیار، بی اثر شده ام
۹