چو شانه مهر به لب با دو صد زبان زده ام
که دست در کمر زلف دلستان زده ام
۱درین بساط من آن سیل خانه پردازم
که پشت پای به معموره جهان زده ام
۲مرا به کنج قفس کیست رهنما گردد
که برق بر خس و خاشاک آشیان زده ام
۳به گوهرم صدف چرخ می کند تنگی
ز عجز نیست که مهر بر دهان زده ام
۴شده است خار ندامت جگر خراش مرا
به سهو برگ گلی گر به دشمنان زده ام
۵ز شرم بی ادبی آب گشته ام هر چند
ز دور بوسه بر آن خاک آستان زده ام
۶به زور نرم دل آسمان نمی گردد
و گرنه زور مکرر بر این کمان زده ام
۷حذر کنید ز زخم زبان ناله من
که من ز کوه غم این تیغ برفسان زده ام
۸ز سرد مهری احباب در ریاض جهان
تمام برگ سفر چون گل خزان زده ام
۹ز بس به تیر خدنگ تو داده ام پهلو
چو شیر دست به ترکش ز نیستان زده ام
۱۰چگونه خون نچکد از کلام من صائب
که تکیه بر دم شمشیر خونچکان زده ام
۱۱