به حرف و صوت ز بوس و کنار ساخته ام
به بوی گل چو نسیم از بهار ساخته ام
۱توقع خوشی دیگر از جهانم نیست
به وقت خوش من ازین روزگار ساخته ام
۲نیم چو شبنم گستاخ بار خاطر گل
به خار خاری از آن گلعذار ساخته ام
۳به پای خم نبرم دردسر چون بی ظرفان
ز خون دل به می بی خمار ساخته ام
۴به آبروی خود از عقد گوهرم قانع
ز بحر من به همین چشمه سار ساخته ام
۵نظر سیاه نسازم به مرهم دگران
چو لاله با جگر داغدار ساخته ام
۶به من دورویی مردم چه می تواند کرد
که با دو رنگی لیل و نهار ساخته ام
۷چو کودکان به تماشا زعبرتم قانع
به رشته از گهر شاهوار ساخته ام
۸به من ز طالع ناساز غم نمی سازد
وگرنه من به غم از غمگسار ساخته ام
۹مگر شود دل روشن ز جسم تیره خلاص
چو شمع با مژه اشکبار ساخته ام
۱۰به راه سیل درین خاکدان ز همواری
بنای هستی خود پایدار ساخته ام
۱۱به خون ز نعمت الوان عالمم قانع
چو نافه با نفس مشکبار ساخته ام
۱۲شود خموش ز تردامنان ستاره من
از آن به سوختگان چون شرار ساخته ام
۱۳به پای گهر من چرا ننازد بحر
که قطره را گهر شاهوار ساخته ام
۱۴تهی زسنگ ملامت نمی کنم پهلو
چو کبک مست به این کوهسار ساخته ام
۱۵ز ممسکی فلک از من دریغ داشته است
به زخم خار اگر از خارزار ساخته ام
۱۶از آن به روی زمین بار نیست سایه من
که من به دست تهی چون چنار ساخته ام
۱۷ز بوسه صلح به پیغام کرده ام صائب
به حرف از آن لب شکر نثار ساخته ام
۱۸