چه غوطه ها که درین بحر پر خطر زده ام
که سر چو رشته برون از دل گهر زده ام
۱به تر دماغی من نیست لاله ای امروز
که یک دو جام ز خونابه جگر زده ام
۲به یاد پنجه خونین دلخراشان است
ز بیغمی نبود گر گلی به سر زده ام
۳به مایه داری مژگان خونفشانم نیست
چو برق بر رگ هر ابر نیشتر زده ام
۴دهن چگونه گشایم به ابر همچو صدف
که پشت دست به دریای پر گهر زده ام
۵همان نفس ز شفق کرده اند خون به دلم
اگر ز ساده دلی خنده چون سحر زده ام
۶به جستجو نتوان آن جهان جان را یافت
وگر نه من دو جهان را به یکدگر زده ام
۷نکرده است کسی جمع شور و شیرین را
منم که برنمک انگشت نیشکر زده ام
۸نیم چو سرو ز آزادگان، نمی دانم
که دست خود به چه امید بر کمر زده ام
۹شده است برق خس و خار هستیم صائب
اگر به سوخته ای خنده چون شرر زده ام
۱۰