به مهر داغ رسیده است جمله اعضایم
ز پای تا به سر خویش چشم بینایم
۱چه لازم است چو مجنون شوم بیابان گرد؟
که از غبار دل خود بس است صحرایم
۲نمی شود نشود داغ لاله ها ناسور
که دشت کان نمک شد ز شور سودایم
۳بغیر خانه زنجیر ازین جهان خراب
به هیچ خانه دیگر نمی رود پایم
۴مرا به غیرت همکار احتیاجی نست
ز ذوق کار مهیاست کار فرمایم
۵به سنگ رفته فرو پای من ز دل سختی
نمی برد سخن سرد ناصح از جایم
۶مرا ز قرب گرانان همین کفایت بس
که کوه قاف سبک شد به دل چو عنقایم
۷به نرخ خاک ز من مشتری نمی گیرد
ز بس که گرد کسادی گرفته کالایم
۸نهان چگونه کنم راز عشق را صائب؟
که همچو نامه واکرده است سیمایم
۹