ز میوه گرچه درین بوستان سبکباریم
همان چو سرو به آزادگی گرفتاریم
۱زمین مرده شد از نوبهار زنده و ما
به خواب بیخبری همچو نقش دیواریم
۲هزار پرده دل ما ز شب سیاهترست
به چشم ظاهر اگر چون ستاره بیداریم
۳مکن چو ذره ز وجد و سماع ما را منع
که ما به بال و پر آفتاب سیاریم
۴به چشم اگرچه به نقش و نگار مشغولیم
دلی ز خانه آیینه پاکتر داریم
۵جهان ز قیمت ما مفلس است و بی بصران
گمان برند که ما مفلس خریداریم
۶اگرچه طوطی ما سبز کرده سخن است
گران به خاطر آیینه همچو زنگاریم
۷چو ابر بر رخ ما تیغ می کشند از برق
به جرم این که درین بوستان گهرباریم
۸ز آب گوهر ما تر شود گلوی جهان
لبی اگرچه ز شمشیر خشک تر داریم
۹همان ز سنگدلی در شکست ما کوشند
چو آب آینه هر چند صاف و همواریم
۱۰اگرچه شهپر پرواز ماست لاله و گل
همان چو قطره شبنم به بوستان باریم
۱۱به قاف عزلت ازان رفته ایم چون عنقا
که ما شکار پریزاد در نظر داریم
۱۲چه نعمتی است که زاغ و زغن نمی دانند
که ما به کنج قفس در میان گلزاریم
۱۳کمند همت ما چین به خود نمی گیرد
به هر شکار محال است سر فرود آریم
۱۴توقع کرم از سفله داشتن کفرست
سپهر هر چه به ما می کند سزاواریم
۱۵ازان ترانه ما هوش می برد صائب
که پیرو سخن مولوی و عطاریم
۱۶