دل را جلا به دیده نمناک می کنم
آیینه را به دامن تر پاک می کنم
۱دور نشاط نقطه به پرگار بسته است
سر را به کار حلقه فتراک می کنم
۲پاس صفای آیینه می دارم از غبار
جان را اگر ز تیغ تو امساک می کنم
۳بر هر زمین که می رسم، از پیچ و تاب خویش
دامی ز شوق صید تو در خاک می کنم
۴غافل نیم به مستی ازان قبله دعا
دستی بلند چون شجر تاک می کنم
۵دارم به اشک بی اثر خود امیدها
با آن که تخم سوخته در خاک می کنم
۶در باغ بی تو هر قدح خون که می خورم
دست و دهن به دامن گل پاک می کنم
۷هر چند عاقبت ثمر می ندامت است
خونی به نقد در دل افلاک می کنم
۸برقی کز اوست سینه ابر بهار چاک
از سادگی نهفته به خاشاک می کنم
۹صائب ز ضعف تن نفسم می شود تمام
تا چون حباب پیرهنی چاک می کنم
۱۰