لب چون صدف به آب گهر تر نمیکنم
گوهر به آبروی برابر نمیکنم
۱شاخ شکوفهام که سبیل است سیم من
با خاک ره مضایقه زر نمیکنم
۲در کام بینیازی من آب و خون یکی است
نفی خزف ز پاکی گوهر نمیکنم
۳نتوان به آب راند مرا همچو زاهدان
تا هست می نگاه به کوثر نمیکنم
۴آیینه است تخته تعلیم طوطیان
بیجبهه گشاده سخن سر نمیکنم
۵با سینه برهنه به مژگان دویدهام
پهلو تهی ز دشنه و خنجر نمیکنم
۶در کعبه دل است شب و روز روی من
چون آفتاب سجده هر در نمیکنم
۷از چشم اهل هند سخنآفرینترم
چون طوطیان حدیث مکرر نمیکنم
۸صائب ز بس به فکر دهانش فرو شدم
صبح قیامت آمد و سر بر نمیکنم
۹