ما شمع را به شهپر خود، سر گرفتهایم
دایم ز شیشه پنبه به لب برگرفتهایم
۱بر می خوریم با همه تلخی گشادهروی
سر مشق مشرب از خط ساغر گرفتهایم
۲خاموش کردهایم به نرمی حریف را
دایم به موم، روزن مجمر گرفتهایم
۳باری که سنگ سرمه کند کوه قاف را
از دوش آسمان و زمین برگرفتهایم
۴تسخیر کردهایم فلک را به نیمآه
نمرود را به پشه لاغر گرفتهایم
۵سرپنجه تصرف ما آهنین قباست
در آب تیغ ریشه چو جوهر گرفتهایم
۶در زیر چرخ خواب فراغت نمیکنیم
از راه سیل بستر خود برگرفتهایم
۷زان خط مشکفام که خون میچکد از او
آیینه چون محیط به عنبر گرفتهایم
۸دلسوزتر ز حسن گلوسوز یار نیست
ما چاشنی قند، مکرر گرفتهایم
۹آن زلف را به دانه دل صید کردهایم
سیمرغ را به دام کبوتر گرفتهایم
۱۰طوفان نوح سرد نسازد تنور ما
زین سان که ما ز آتش دل درگرفتهایم
۱۱نسبت به کوی دوست درست است عزم ما
از اضطراب دل ره دیگر گرفتهایم
۱۲از پیچ و تاب عشق که عمرش دراز باد
چون رشته جای در دل گوهر گرفتهایم
۱۳آن آتشی که جرأت پروانه داغ اوست
در زیر بال خود چو سمندر گرفتهایم
۱۴نتوان گرفت دل ز سر زلف، ورنه ما
برگ خزان رسیده ز صرصر گرفتهایم
۱۵از ما مجوی زینت ظاهر که چون صدف
ما اندرون خانه به گوهر گرفتهایم
۱۶صائب ز همزبانی عطار خوشزبان
منقار خود چو پسته به شکر گرفتهایم
۱۷