ما نقض دلپذیر ورقهای سادهایم
چون داغ لاله از جگر درد زادهایم
۱با سینه گشاده در آماجگاه خاک
بیاضطراب همچو هدف ایستادهایم
۲گویا برات عمر مؤبد گرفتهایم
پشتی که ما ز جسم به دیوار دادهایم
۳بر دوستان رفته چه افسوس میخوریم؟
با خود اگر قرار اقامت ندادهایم
۴از عاجزان کار فرو بسته دلیم
هرچند عقدههای فلک را گشادهایم
۵کوه گناه ما نتواند تمام کرد
سنگ کمی که ما به ترازو نهادهایم
۶پوشیده نیست خرده راز فلک ز ما
چون صبح ما دوبار درین نشأه زادهایم
۷در پرده نقشبند گلستان عالمیم
چون لوح آب اگر چه زهر نقش سادهایم
۸چون غنچه در ریاض جهان برگ عیش ما
اوراق هستیی است که بر باد دادهایم
۹از روی نرم سختی ایام میکشیم
در قبضه کشاکش گردون کبادهایم
۱۰ای زلف یار این همه گردنکشی چرا؟
آخر تو هم فتاده و ما هم فتادهایم
۱۱صائب زبان شکوه نداریم همچو خار
چون غنچه دست بر دل پرخون نهادهایم
۱۲