ما هوش خود به باده گلرنگ داده ایم
گردن چو شیشه بر خط ساغر نهاده ایم
۱بر روی دست باد مرا دست سیر ما
چون موج تا عنان به کف بحر داده ایم
۲یک عمر همچو غنچه درین بوستانسرا
خون خورده ایم تا گره دل گشاده ایم
۳از زندگی است یک دو نفس در بساط ما
چون صبح ما ز روز ازل پیر زاده ایم
۴بر هیچ خاطری ننشسته است گرد ما
افتاده نیست خاک، اگر ما فتاده ایم
۵چون طفل نی سوار به میدان اختیار
در چشم خود سوار ولیکن پیاده ایم
۶عمری است تا به پای زمین گیر همچو سنگ
در رهگذار سیل حوادث فتاده ایم
۷چون سبزه پا شکسته این باغ نیستیم
ز آزادگی چو سرو به یک پا ستاده ایم
۸گوهر نمی فتد ز بها از فتادگی
سهل است اگر به خاک دو روزی فتاده ایم
۹صائب بود ازان لب میگون خمار ما
بیدرد را خیال که مخمور باده ایم
۱۰