ما داغ توبه بر دل ساغر گذاشتیم
دور طرب به نشأه دیگر گذاشتیم
۱اینجا کسی به داد دل ما نمی رسد
دیوان خود به دامن محشر گذاشتیم
۲ترک سرست خضر ره بازماندگان
ما کار شمع خویش به صرصر گذاشتیم
۳یک جبهه گشاده ندیدیم در جهان
پوشیده بود روی به هر در گذاشتیم
۴ابر ز کام مغز جهان را گرفته است
بیهوده عود خویش به مجمر گذاشتیم
۵تا در شمار آبله پایان در آمدیم
چون بحر پای بر سر گوهر گذاشتیم
۶روی زمین چو صفحه مسطر کشیده شد
از بس به خاک پهلوی لاغر گذاشتیم
۷روزی که گشت آهن ما تیغ آبدار
تن رابه پیچ و تاب چو جوهر گذاشتیم
۸آیینه ای است آب نما ساغر سپهر
بیهوده لب بر این لب ساغر گذاشتیم
۹صائب ز انفعال نداریم روی خلق
تا خویش را به خاک برابر گذاشتیم
۱۰