فریاد که از کوتهی بخت ندارم
دستی که ترا تنگ در آغوش فشارم
۱کو بخت رسایی که در آن صبح بناگوش
دستی به دعا همچو سر زلف برآرم
۲پروانه بزم تو مرا شمع امید ست
در خلوت خاص تو اگر بار ندارم
۳این دست نگارین که من از زلف تو دیدم
مشکل که گشاید گره از رشته کارم
۴در طالع من نیست به گرد تو رسیدن
چون گرد یتیمی است زمین گیر، غبارم
۵دلکشترم از خال لب و خط بناگوش
در حاشیه بزم تو هر چند که خوارم
۶بی نیشتر خار، گل از من نتوان چید
چون آبله در پرده غیب است بهارم
۷از من مطلب جبهه واکرده که پیچید
چون غنچه بهم، تنگی این سبز حصارم
۸چون بیخبران خام مدانم، که رسیده است
در نقطه آغاز به انجام، شرارم
۹صد شکر که جز ساده دلی نیست متاعی
چون آینه در دست ازین نقش و نگارم
۱۰صائب ز فلک نیست مرا چشم نوازش
چون ماه تمام از دل خویش است مدارم
۱۱