آن قدر ندارم که سزاوار تو باشم
آن به که گرفتار گرفتار تو باشم
۱خورشید درین ره بود از آبله پایان
من کیستم آخر که طلبکار تو باشم؟
۲غیر از کف افسوس مرا برگ دگر نیست
آخر به چه سرمایه خریدار تو باشم؟
۳یک فاخته سرو تو این طارم نیلی است
من در چه شمارم که هوادار تو باشم؟
۴زان پاکتر افتاده ترا دامن عصمت
کز دیده تر شبنم گلزار تو باشم
۵من کز رخ خورشید نظر را ندهم آب
قانع به نگاه در و دیوار تو باشم
۶معراج من این بس که چو خار سر دیوار
از دور تماشایی گلزار تو باشم
۷چون آب دهم چشم خود از چشمه کوثر؟
من کز دل و جان تشنه دیدار تو باشم
۸