دستی که به جامی نشود رهزن هوشم
چون پایه تابوت گران است به دوشم
۱دستی که به احسان نکند حلقه بگوشم
چون پایه تابوت گران است به دوشم
۲فریاد من از سوختگیهاست چو آتش
چون باده ز خامی نبود جوش و خروشم
۳نتوان چو لب جام کشید از لب من حرف
هر چند ز رنگین سخنی رهزن هوشم
۴با شعله خورشید چه سازد نفس صبح؟
روشنتر ازانم که توان کرد خموشم
۵در دل شکند شیشه مرا خنده گلها
آواز تو زان دم که رسیده است به گوشم
۶بر باده سر جوش نباشد نظر من
کز درد توان گرد برآورد ز هوشم
۷در عالم ایجاد من آن طفل یتیمم
کز شیر به دشنام کند دایه خموشم
۸چون کعبه، برازندگیم در نظر خلق
زان است که من جامه پوشیده نپوشم
۹صائب منم آن نغمه را کز دل پر جوش
موقوف بهاران نبود جوش و خروشم
۱۰