تا چند به روزن نرسد نور چراغم؟
رنگین نشود پنبه ز خونابه داغم
۱هر چند که چون ذره ندارم به جگر آب
از چشمه خورشید خورد آب، دماغم
۲وقت است که بر تن بدرم اطلس افلاک
از جامه فانوس به تنگ است چراغم
۳در کنج قفس چند دل خویش توان خورد؟
شبنم زده گردید لب گل ز سراغم
۴غماز نباشد لب زخم جگر من
بیرون نرود بوی گل از رخنه باغم
۵میخواره ام و تشنه یاران موافق
هر جا گل ابری است بود پنبه داغم
۶این آن غزل خواجه نظیری است که می گفت
فصلی نگذشته است ز سر سبزی باغم
۷