جان را به دم خنجر قاتل برسانم
طوفان زده خویش به ساحل برسانم
۱چندان مرو ای جان که من از گریه شادی
آبی به کف خنجر قاتل برسانم
۲موجم که به هر آمدن و رفتن ازین بحر
فیضی به لب تشنه ساحل برسانم
۳صد بار جرس گشتم و پاس ادب عشق
نگذاشت که آواز به محمل برسانم
۴استادگی من نه پی راحت خویش است
درمانده خضرم که به منزل برسانم
۵از کشتن من رنگ رخش آب دگر یافت
کو دست که آیینه به قاتل برسانم؟
۶مفت است اگر از سفر پر خطر عشق
نقش قدم خویش به منزل برسانم
۷سرچشمه صحرای جنون زهره شیرست
خود را ز پی نو سفر دل برسانم
۸از اهل دل امروز کسی طالب دل نیست
چون غنچه چرا خون خورم و دل برسانم؟
۹کو رهبر توفیق، کز این غمکده صائب
خود را به سلامتکده دل برسانم
۱۰