بیخود ز نوای دل دیوانه خویشم
ساقی و می و مطرب و میخانه خویشم
۱شد خوبی گفتار ز کردار حجابم
درخواب ز شیرینی افسانه خویشم
۲زان روز که گردیده ام از خانه بدوشان
هر جا که روم معتکف خانه خویشم
۳هر چند که دادند دو عالم به بهایم
خجلت زده از گوهر یکدانه خویشم
۴بی داغ تو عضوی به تنم نیست چو طاوس
از بال و پر خویش پریخانه خویشم
۵دیوار من از خضر کند وحشت سیلاب
ویران شده همت مردانه خویشم
۶یک ذره دل سختم از اسلام نشد نرم
در کعبه همان ساکن بتخانه خویشم
۷آن زاهد خشکم که در ایام بهاران
در زیر گل از سبحه صد دانه خویشم
۸صائب شده ام بس که گرانبار علایق
بیرون نبرد بیخودی از خانه خویشم
۹