از تلخ زبانان نشود پست خروشم
طفلم، نتوان کرد به دشنام خموشم
۱نم در دل میخانه خمارم نگذارد
گر جلوه ساقی نشود رهزن هوشم
۲چیزی نشود بر دل آزاده من بار
جز دست نوازش که گران است به دوشم
۳بینا ز نظر بازی دریاست حبابم
فانی شوم از بحر اگر چشم بپوشم
۴ریحان بهشت است مرا خواب پریشان
تا خط بناگوش ترا حلقه بگوشم
۵آب گهرم بسته یخ از سردی بازار
هر چند که یوسف به زر قلب فروشم
۶چون سیل مرا هست ز خود سلسله جنبان
موقوف به طوفان نبود جوش و خروشم
۷این آن غزل حاجی صوفی است که فرمود
آن روی نداری که ز تو چشم بپوشم
۸