آن حال ندارم که به فکر دگر افتم
کو قوت پا تا به خیال سفر افتم
۱من کز جگر شیر بود توشه راهم
تا کی پی این قافله بیجگر افتم؟
۲پرسند اگر از حاصل سرگشتگی من
برگرد سرش گردم و از پای در افتم
۳چون نگسلم از خضر، که در راه توکل
هر گه به عصا راه روم پیشتر افتم
۴چون گل سر پیوند به بیگانه ندارم
در پای برآرنده خود چون ثمر افتم
۵آن مشت خسم در کف این قلزم خونین
کز جنبش هر موج به دام دگر افتم
۶صد نامه حسرت کنم ارسال و ز غیرت
شهباز شوم در عقب نامه برافتم
۷ای ابر مرا رزق جگر سوخته ای کن
مپسند که در دست بخیل گهر افتم
۸صائب اگر از گوشه عزلت بدر آیم
چون روزی ارباب هنر در بدر افتم
۹