شاخ چون دست کریمان شد زرافشان از خزان
در زر خالص زمین گردید پنهان از خزان
۱در درختان همچو نخل طور آتش در گرفت
جامه فانوس شد دیوار بستان از خزان
۲آب اگر در نوبهاران می چکید از روی باغ
می چکد آتش ز رخسار گلستان از خزان
۳آفتاب نوبهاران گر به زردی رو نهاد
شد ز هر برگ اختر سعدی فروزان از خزان
۴گرچه با دست نگارین عقده نتوان باز کرد
صد گره وا شد ز دلهای پریشان از خزان
۵چون پریزاد ابرها بال و پر رحمت گشود
بوستان شد شهر زرین سلیمان از خزان
۶از بهاران چند روزی گرچه برگ عیش یافت
شد زمین را پر ز برگ عیش دامان از خزان
۷خاک مظلم کز ترشرویی چو سیم قلب بود
چون زر خوش سکه شد یک روی خندان از خزان
۸برگها از بس به رغبت دست افشانی کنند
سرو نزدیک است گردد پایکوبان از خزان
۹می برد چون پاکبازان دل ز مردم بیشتر
گرچه شد جمعیت بستان پریشان از خزان
۱۰وقت بی برگی چو بلبل چون فراموشش کنم؟
من که دیدم از بهاران بیش احسان از خزان
۱۱از فنا پروا نباشد مردم بی برگ را
برگ گردد چون چراغ صبح لرزان از خزان
۱۲انقلابی در دل آزاد ما چون سرو نیست
باغبان گردید اگر دلسرد بستان از خزان
۱۳نیست با سوداییان فصل بهاران سازگار
می شود صائب دماغ من به سامان از خزان
۱۴