ای فدای چشم مخمور تو خواب عاشقان
وی بلاگردان زلفت پیچ و تاب عاشقان
۱گر به بیداری غرور حسن مانع می شود
می توان دلهای شب آمد به خواب عاشقان
۲پیش ازان دست گل شبنم فرو ریزد به خاک
سر برآر از جیب صبح ای آفتاب عاشقان
۳شست خورشید قیامت دامن از خون شفق
همچنان خونابه می ریزد کباب عاشقان
۴گردن ما در کمند پیچ و تاب عقل نیست
زلف معشوقان بود مالک رقاب عاشقان
۵حسن لیلی در رخ مجنون تماشاکردنی است
مگذر از سیر رخ چون ماهتاب عاشقان
۶از حجاب غنچه بلبل سر به زیر پر کشید
نیست کم از شرم معشوقان حجاب عاشقان
۷سبحه ریگ روان سررشته را گم کرده است
از شمار درد و داغ بی حساب عاشقان
۸اعتمادی نیست بر جمعیت برگ خزان
زود می پاشد ز یکدیگر کتاب عاشقان
۹تیغ یار از خون ما زنجیر جوهر پاره کرد
نشأه دیوانه ای دارد شراب عاشقان
۱۰گر هوای سیر گردون هست در خاطر ترا
همتی صائب طلب کن از جناب عاشقان
۱۱