ساده است از نقش انجم آسمان عاشقان
این نشان از بی نشان دارد روان عاشقان
۱در حقیقت دنیی و عقبی دو منزل بیش نیست
این دو منزل را یکی سازد روان عاشقان
۲دامن ریگ روان را خار نتواند گرفت
دست رهزن کوته است از کاروان عاشقان
۳شکوه از شور قیامت محض کافر نعمتی است
بود در کار این نمکدان بهر خوان عاشقان
۴نیست خورشید این که می بینی بر این چرخ بلند
مانده بر جا آتشی از کاروان عاشقان
۵زیر پر چون صبح گیرد بیضه خورشید را
چون گشاید بال همت مرغ جان عاشقان
۶از صراط المستقیم عقل بیرون رفته اند
زه نمی گیرد به خود، زورین کمان عاشقان
۷هست در دل حسرت اکسیر اگر صائب ترا
مگذر از خاک مراد آستان عاشقان
۸چون نیابد نور فیض از روح پاک مولوی؟
شمس تبریزست صائب در میان عاشقان
۹