بر سر بالین بی دردان گل احمر فشان
عاشقان را سوزن الماس در بستر فشان
۱شکر این معنی که عمر جاودانی یافتی
مشت آبی ای خضر بر خاک اسکندر فشان
۲چون سبکباری براقی نیست در راه طلب
در بساط زندگانی هر چه داری برفشان
۳در محیط آفرینش از صدف کمتر مباش
تیغ اگر بارد به فرقت از دهن گوهر فشان
۴می دهد زخم زبان اندام، سنگ خاره را
خرده جان چون شرر بر تیشه آزرفشان
۵مگذران بی گریه مستانه وقت صبح را
در زمین پاک هر تخمی که داری برفشان
۶گر نداری دسترس چون منعمان بر سیم و زر
سیم ناب اشک بر رخساره چون زر فشان
۷از غبار خاکساری دیده رغبت مپوش
گرد راه از خویشتن در چشمه کوثر فشان
۸گر نخواهی پشت پا زد بر جهان، پایی بکوب
دست اگر نتوانی افشاند آستینی برفشان
۹تن مزن زنهار چون پروانه بعد از سوختن
رنگ عشق تازه ای زین مشت خاکستر فشان
۱۰نیشکر بعد از شکستن می شود شاخ نبات
بشکند هر کس ترا بر یکدگر، شکر فشان
۱۱چون به خواری عاقبت بر خاک می باید فشاند
با لب خندان چو گل صائب به گلچین سر فشان
۱۲