باده گلگون نمی آید به کار عاشقان
از لب میگون خود بشکن خمار عاشقان
۱شعله نتواند لباس رنگ را تغییر داد
چون برد زردی برون می از عذار عاشقان؟
۲خانه تن را به خاک تیره یکسان کرده اند
دست خالی می رود سیل از دیار عاشقان
۳مردم کوته نظر در انتظار محشرند
نقد خود را نسیه کردن نیست کار عاشقان
۴کوه طورست آن که می آید ز هر پرتو به رقص
نیست سنگ کم به میزان وقار عاشقان
۵صبح محشر را نمکدان در گریبان بشکند
شورش مغز پریشان روزگار عاشقان
۶در دل هر نقطه داغی سواد اعظمی است
تند مگذر این چنین از لاله زار عاشقان
۷ساده از کوه گرانجانی بود صحرای عشق
نقد جان در آستین دارد شرار عاشقان
۸هر که خود را باخت اینجا می زند نقش مراد
پاکبازست از پشیمانی قمار عاشقان
۹در سراپای وجودم ذره ای بی عشق نیست
محمل لیلی است هر کف از غبار عاشقان
۱۰آفتاب از دیده شبنم نمی پوشد عذار
رخ مپوش از دیده شب زنده دار عاشقان
۱۱نیش الماس حوادث با کمال سرکشی
خواب مخمل می شود در رهگذار عاشقان
۱۲خار صحرای ادب را دست دامنگیر نیست
زینهار ای گل مکش دامن ز خار عاشقان
۱۳دامن برق تجلی خار نتواند گرفت
دست کوته کن ز نبض بی قرار عاشقان
۱۴خاک بیدردان به شمع دیگران دارد نظر
آتش از خود می دهد بیرون مزار عاشقان
۱۵هر که می داند شمار داغهای خویش را
نیست روز حشر صائب در شمار عاشقان
۱۶