مشک شد خون در وجود آهوان ما همچنان
سنگ خارا لعل شد در صلب کان ما همچنان
۱راه با خوابیدگی دامان منزل را گرفت
بر زمین چسبیده چون سنگ نشان ما همچنان
۲تخم قارون سر برون آورد از مغز زمین
چون شرر در سینه خارا نهان ما همچنان
۳سبزه خوابیده زیر سنگ قامت راست کرد
همچو مخمل بستر خواب گران ما همچنان
۴بیضه فولاد را جوهر به یکدیگر شکست
از گرانجانی گره در آشیان ما همچنان
۵کند سیلاب حوادث ریشه کوه از زمین
برنمی داریم دل زین خاکدان ما همچنان
۶تیر پای آهنین در دامن عزلت کشید
در کشاکش با قد همچون کمان ما همچنان
۷شد سکندر را ز وصل آب، خود بینی حجاب
تشنه آیینه چون آب روان ما همچنان
۸سوده شد ز الوان نعمت گرچه دندان ها تمام
خون خود را می خوریم از فکر نان ما همچنان
۹محو در خورشید شد شبنم ز گل تا چشم بست
برنمی داریم چشم از گلرخان ما همچنان
۱۰روی ماه مصر نیلی شد ز اخوان زمان
روی دل جوییم از اخوان زمان ما همچنان
۱۱آفتاب عمر آمد بر لب بام زوال
در سرانجام صفای خانمان ما همچنان
۱۲گشت از مغز قلم فربه تهیگاه سگان
چون هما محتاج مشتی استخوان ما همچنان
۱۳شمع از آتش زبانی داد صائب سر به باد
در مقام لاف سر تا پای زبان ما همچنان
۱۴