ز عشق، سینه پر داغ گلشنی است مرا
به باغ خلد ز هر داغ روزنی است مرا
۱چرا به عقل ز دیوانگی پناه برم؟
که از جنون، دهن شیر مأمنی است مرا
۲چو شمع، مد حیاتم بود ز رشته اشک
به دیده هر مژه بی اشک سوزنی است مرا
۳همان ز بخت سیه پیش پا نمی بینم
اگر چه هر سر مو شمع روشنی است مرا
۴خجالت گنه از تیغ جانگدازترست
گذشتن از سر تقصیر، کشتنی است مرا
۵کنم چگونه ادا شکر دست و تیغ ترا؟
که هر شکاف ز دل صبح روشنی است مرا
۶نمی پرد به پر کاه دیگران چشمم
ز سیر چشمی، هر دانه خرمنی است مرا
۷مگر به بال و پر بیخودی رسم جایی
وگرنه نقش قدم چاه بیژنی است مرا
۸ز بار دل چو صنوبر درین شکفته چمن
نهفته در ته هر برگ شیونی است مرا
۹ز حرف سرد ملامتگران چرا لرزم؟
به آتش جگر گرم، دامنی است مرا
۱۰به گرد کعبه مقصود چون رسم صائب؟
ز عزم سست به هر گام رهزنی است مرا
۱۱