نرسد هیچ کمالی به سخن سنجیدن
که سخن را صله ای نیست به از فهمیدن
۱می خلد بیشتر از شیون ماتم در دل
سخن آهسته نگفتن، به صدا خندیدن
۲لب خاموش مرا بر سر حرف آوردن
هست احوال ز بیمار گران پرسیدن
۳خار از چیدن دامن، گل بی خار شود
پرده عیب جهان است نظر پوشیدن
۴عید و نوروز به مردم چه مبارک می بود
چشم وادید نمی داشت گر از پی، دیدن
۵حرص را بستر آرام نمی گردد مرگ
مار را پیچ و خم افزون شود از خوابیدن
۶کیست در وادی ایجاد به گمراهی من؟
که نشان قدمم محو شد از لغزیدن
۷غافلان را نبود بهره ای از عالم غیب
پای خوابیده چه در خواب تواند دیدن؟
۸از گرانسنگی کوه گنه خود شادم
که به میزان قیامت نتوان سنجیدن
۹سبک از خشم نگردند گران تمکینان
که محال است شود بحر کم از جوشیدن
۱۰آب تا بود دلم، در دل دریا بودم
کرد از بحر مرا دور، گهر گردیدن
۱۱بال مرغان گلستان شودش دست دعا
هر که قانع شود از چیدن گل با دیدن
۱۲چین بر ابرو مزن از موج حوادث صائب
که دودم می شود این تیغ ز سر پیچیدن
۱۳