گر چو شبنم دل خود آب توانی کردن
بر سر بستر گل خواب توانی کردن
۱این خیالات پریشان که ترا در نظرست
در ته خاک کجا خواب توانی کردن؟
۲پشت بر قبله حق تا نکنی، هیهات است
روی در خلق چو محراب توانی کردن
۳جگر سوخته حرص به دریا خشک است
این نه ریگی است که سیراب توانی کردن
۴از گل جسم اگر پای تو بیرون آید
سیرها با دل بی تاب توانی کردن
۵آنقدر خشک نگشته است کباب دل تو
که نمکسود ز مهتاب توانی کردن
۶نکند ساحل اگر موج ترا هرزه مرس
سیر در خویش چو گرداب توانی کردن
۷آن زمان بر تو مسلم شود آتش نفسی
که دلی را به سخن آب توانی کردن
۸چون صدف پاک کنی گر دهن خود صائب
مخزن گوهر شاداب توانی کردن
۹