توبه از می به چه تدبیر توانم کردن؟
من عاجز چه به تقدیر توانم کردن؟
۱رخنه در ملک وجودم ز قفس بیشترست
به کفی خاک چه تعمیر توانم کردن؟
۲چون نیاید به نظر حسن لطیفی که تراست
خواب نادیده چه تعبیر توانم کردن؟
۳نه چنان دور و درازست ترا زلف که من
کوته این راه به شبگیر توانم کردن
۴عشق آن روز شود در دل صد چاک نهان
که نیستان قفس شیر توانم کردن
۵غمزه بد مست و نگه خونی و مژگان خونریز
چون تماشای رخت سیر توانم کردن؟
۶حسن خودرای تو رم می کند از سایه خویش
چون ترا رام به تدبیر توانم کردن؟
۷نه چنان دل به تو ای مورمیان پیوسته است
که جدا از تو به شمشیر توانم کردن
۸دیده ای را که نمی شد ز تماشای تو سیر
بی تماشای تو چون سیر توانم کردن؟
۹چون نیاید به زبان آنچه مرا در دل هست
ز اشتیاق تو چه تقریر توانم کردن؟
۱۰عذر ننوشتن مکتوب من این است که شوق
بیش ازان است که تحریر توانم کردن
۱۱صائب از حفظ نظر عاجزم از روی نکو
برق را گرچه به زنجیر توانم کردن؟
۱۲