روی از خلق نگردانده به حق روی مکن
یک جهت تا نشوی روی به آن سوی مکن
۱طعمه چون شیر به سر پنجه مردی به کف آر
چون دم سگ صفتاخدمت هر کوی مکن
۲از دل خود رقم نقش پذیری بزدای
همچو آیینه ز هر عکس دگر شوی مکن
۳خم چوگان فلک راه ترا می پاید
دل خود بر سر میدان هوس گوی مکن
۴پله خاک ز حرص تو گرانسنگ شده است
خیز و چون سنگ گرانی به ترازوی مکن
۵دل پاک و نظر پاک که دارد، بنگر
جلوه چون سرو سهی بر لب هر جوی مکن
۶عنقریب است که چون سنگ نشان تنهایی
ای دل خسته به این همسفران خوی مکن
۷موی در دیده صاحب نظران عیب بود
از غم موی میانان تن خود موی مکن
۸داغ اغیار محال است که ناسور شود
بیش ازین تربیت این گل خودروی مکن
۹صائب از دست مده دامن فرصت زنهار
دست را صیقل آیینه زانوی مکن
۱۰صائب این آن غزل عارف روم است که گفت
نقد خود را سره کن عیب ترازوی مکن
۱۱