می کند آن که علاج دل بیچاره من
کاش می داشت خبر از دل آواره من
۱از تماشای دو عالم نشود سیر نگاه
هر که گردید بدآموز به نظاره من
۲بس که سیراب شد از گریه من، می آید
کار سنگ یده از مهره گهواره من
۳باده آتش، پر پروانه بود پرده شرم
این سخن را بچشانید به میخواره من
۴صائب از اهل وفا پاک شد آفاق و هنوز
از جفا سیر نشد یار جفاکاره من
۵